|
|
|
|
|
دارم یک ماه می رم مسافرت و در نبودم کلی دلم برای دوستان وبلاگیم تنگ می شه که هر کدوم یه جور دوست داشتنی هستند و من واقعا به این دوستان مجازی عادت کردم . مثله الهام عزیزم که همیشه با نوشتهای پر احساسش که از دل می نویسه و به دل می شینه ![]() نوید خان مهربون و عزیز دل بچه های وبلاگی عکسهای متنوع و عالی برامون می ذاره و از رسم و رسومات اون ور اب می گه
![]() نوید خان همه دوست داریم ![]() دوست با شخصیتم اقا محمد گل ![]() که اونم فعلا تعطیل کرده . یاسی مهربون که در مورد عشق و زندگی می نویسه و همیشه مطالبش سبزه ![]() ونازی عزیز شعرها و مطالب عشقولانه می نویسه ![]() داداش ناصر گل با خاطرات تو جاده ای ![]()
و امیدوارم یه روزی موتوری رو که چشمشو گرفته بود بتونه صاحب بشه . ![]() آزاده جان که از خاطرات بچگی خودشو خواهرش می نویسه. ![]()
![]()
مجید شر عزیزمون که همانطور که مشاهده می کنید تو اداره یه گوله مظلومیته اما...... وای وای تو نت یه روز از طرز رانندگیس می گه ![]() یه روزی می ره عروسیه دوستش جوگیر میشه از عشق می نویسه ![]()
یه روز چایی نمی تونه بخوره ![]() جدیدا هم تصمیم گرفته وزن کم کنه
![]() یه روز لبشو می بره و خون مالی می کنه ![]()
![]() خلاصه مثل بچه شر می مونه ![]()
ویا به قول دخترم مجید بامزه لاغر مردنی عزیزم که عروس شده خانم شده و ما رو فراموش کرده ![]() وهر جا که هست خوش باشه خلاصه تو نت یه روز شادیم و قه قه می خندیم
![]() ![]() یه روز در غم هم شریک می شیم ![]() یه روز سبز سبزیم پر از عشقیم یه روز مطلبی میشنویم همه می شیم بمب اتم ![]() و داستانها داریم ما بچه های وبلاگی و من دلخوشم به دوستی این دوستان فکر می کنم حتی تو نت هم باید قدر دوستان رو دونست به خاطر انرزی مثبتهایی که به هم می دیم . دلم برای همه شما تنگ می شه اگه بتونم تو این یک ماه بهتون سر می زنم.
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:24 توسط سوري
|
|
||
|
|
|
|
|
تازگیها همه میگند: رفت وآمدها کم شده .مردم منزوی شدن ،خونه همدیگه نمیرند برکت از سفره هامون رفته و...... وقتی دنبال علت می گردم یاد قصه مادر بزرگم می افتم و خنده ام می گیره ... شاید برای شما هم جالب باشه قصه مادر بزرگم .. در یک روستایی زن و شوهر جوانی زندگی می کردند و در همسایگیه انها خانواده پر رفت وآمدی هم بودند ،این دو همسایه در بالای پشت بامشون هر کدام یک کندوی عسلی داشتند و تعداد کارگرهای زنبورعسل هرکندوبه یک اندازه بود ،اما همیشه عسلهای کندوی خانواده پر رفت و امد بیشترازعسلهای این دوزن وشوهر بود .واین باعث تعجب این زن وشوهر جوان شده بود !!وبرای پیدا کردن علت میرن بالای پشت بام ... اول میرن سراغ کندوی خودشون و با دقت به کارگرهای زنبور نگاه می کنند و میبینند ملکه زنبورها به کارگرهاش میگه : اروم برید اروم بیایید...اروم برید اروم بیایید ....اروم برید اروم بیایید....!! وزنبورها با فِس وفِس کارمیکنند... میرن سراغ کندوی همسایه وتعجب میکنند ؟! اخه برعکس ملکه این زنبورها باصدای بلندی داد می زد سر کارگرهاش و میگفت : زود زود برید زود زود بیایید...زود زود برید زود زود بیایید... علت رو می پرسند ؟وملکه در جواب می گه شما زن و شوهر هیچ رفت وامدی ندارید نه کسی میاد مهمون ،نه شما میرید مهمون پس همون مقدار کم عسل براتون کافیه اما این خانواده پر رفت وآمد هستند ومن به کارگرهام دستور می دم عسل بیشتری تهیه کنند . مادر بزرگم در آخرقصه اش می گفت :رفت وآمدو مهمونی دادن به سفرها برکت می ده . ماهم یاد گرفته بودیم به شوخی به مهمونهامون می گفتیم :زود زود برید زود زود بیایید تا خدا ببینه و نعمتشو تو سفرمون زیاد کنه ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:12 توسط سوري
|
|
||
|
|
|
|
|
شدم گوشه نشین خانه ... شدم دور از همه ... شدم وبلاگ نویس ... که اینبار حرف دلمو فریاد بزنم ، تو این وبلاگ که کسی منو نمی شناخت ،هرچی دلم بخواد می نویسم ،ناگفته هارو رو می گم ،این غده چرکین می خواد سر باز کنه می خواد بگه ..بگه ..بگه بگه .. هی بگه هی بنویسه بنویسه بنویسه هی بنویسه خالی بشه از عقده ها از عقده ها از عقده ها . حس بکنه سبک شده سبک شده سبک شده . این قلمه با این دله چه می کنه ..چه می کنه چه می کنه . پ ن: اینها هم یه خواب بود اینجا هم نمی شه نوشت ، درسته که مجازیه ولی واقعیه اسمش فقط مجازیه .دیدی بازم گول خوردی !!!! پ ن: اینها هم یه خواب بود اینجا هم نمی شه نوشت ، درسته که مجازیه ولی واقعیه اسمش فقط مجازیه .دیدی بازم گول خوردی !!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:5 توسط سوري
|
|
||
|
|
|
|
|
مي خوام اين دو ماه با تمام وجودم ريه هام رو پر از هواي بهاري كنم ! مي خوام تو اين ماه زنده شدن دوباره زنده بشم ! مي خوام فكرم رو خالي از موجهاي منفي بكنم ! مي خوام مثل بچگي هام شاد باشم خنديدن و قهقه زدن رو دوباره از سر بگيرم ! مي خوام ياد بگيرم غصه نخورم !بغض نكنم !گريه نكنم ! ميخوام كه اينها همه حرف نباشه صبح كه از خواب پا مي شم اينها همه خواب نباشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:5 توسط سوري
|
|
||
|
|
|
|
|
نوجوان ۱۳ساله دلش پر غم بود اخه تاریخ مصرف پدرش داشت می گذشت. باید کاری می کرد ؟ پدر رو به اتفاق خانواده برد و در باغ معروف مردها کاشت!روش خاک ریخت ،روش اب ریخت ! این کار رو تکرار کرد ، هفتها ، ماهها، سالها،بهش اب داد به امید اینکه درخت (پدر)در بیاد. از هر شاخه هزاران پدر اویزون بشه ؟!بعد به هر بی پدری که دور و برش جمع شدن یه پدر عیدی بده،تا بر چسب بی پدر موقعه دعوا به کسی نچسبه،اخخخخخخخخخخخخخخخخ که هیچوقت درختی نرویید. جوانک بزرگ شده !!هنوزم دست از خیالات بر نداشته هی به پدر اب میده..اب میده..... حرف میزنه ... حرف میزنه ....گریه میکنه ...گریه میکنه..؟؟ طفلی عقده بی پدریشو اینجوری خالی می کنه. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:43 توسط سوري
|
|
||