تبليغاتX
كنج ذهن
 

مادر شوهر سیبه

 

مادرم بهم می گه انقدر انار نخور یه دونه هم سیب بخور کارت شده فقط خوردن انار و نارنگی !!می پرسم مادر چرا تو میوه ها سیب کمتر خورده می شه؟جواب می ده:اخه سیب مادر شوهره و می خنده. می گم منظورت چیه؟!جواب می ده:

عروس لیمو شیرینه چونکه اولش شیرینه اخرش تلخه !!

بچه گوجه سبزه کسی نخوره اب دهنش راه میافته وکسی که بخوره دندوناش اذیت می شه !!(کسی که بچه نداره حسرتش رو می خوره و کسی که بچه داره جونش به لبش رسیده)

مادر شوهر هم سیبه که کسی زیاد دوسش نداره

حالا می فهمیدم مادرم چی می گه گفتم اینجا بنویسم شاید شما هم خوشتون بیاد. 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سوري در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت


دیشب یک دفعه هوس کردم بالشم رو بردارم و برم ما بین ایسل و مادرم بخوابم .سرم رو گذاشتم رو بازوی مادرم و اونم سرم رو بوس کرد .یه حس خوبی بهم دست داد . ۳۱ سال از عمرم می گذره  من تازه یادم افتاده خودم رو برای مادر لوس کنم و مادرم هم همینطور.حالا که ۷۰ سالشه فرصتی دست داده تا منو بغل بگیره و دستش رو بکشه رو سرم. ازش می پرسم چرا تو هواست زیاد به من نبود من که بچه کوچکترت بودم نیاز به توجه تود اشتم.

مادر - با شش تا بچه و خونه پر رفت و امد فرصتی نداشتم که شما رو لوس کنم.تازه تو با اینکه کوچکتر بودی مستقل و زرنگ بودی.

سوری:زرنگ و مستقل نبودم مجبور بودم.ولی دور از چشمت خیلی شیطونی می کردم!!

ایسل:چی کار می کردی مامان بگو دیگه؟

سوری:یادته تو زیر زمین خونه تو قفسه ها ابغوره و ابلیمو رو می چیدی ؟ و تعجب می کردی که چرا زود تموم می شند؟خوب من ابغوره رو مثل نوشابه می خوردماون درختهای انگور که فکر میکردی کار پرندهاست که غورهارو می خورند در واقع کار من بود همیشه غوره هارو می کندم و می خوردم

مادرم قش قش می خنده و می پرسه :کی این کارها رو می کردی که من نمی دیدم؟

سوری:وقتی که بعداز ظهر تو رو به خواب می دادم .اون ماهیها که زود زود می مردند هم علتش این بود که ابکش رو برمی داشتم و مثل اش اب حوض رو هی هم می زدم

مادر :دیگه چی؟

سوری:دیگه اینکه یه بار هم به خاطر اینکه بعداز ظهرها نمی خوابیدم منو انداختی تو اتاق ودرش روقفل کردی که من بخوابم و گذاشتی رفتی بیرون ،من حسابی جیشم گرفته بود و تو خونه کسی نبود مجبور شدم اون لیوان مدرسه ام رو در بیارم و توش جیش کنم از پنجره بریزم بیرونیادته توو زنداداش مونده بودید که چرا از لب پنجره بوی نجس میاد اخرش هم به این نتیجه رسیدید که شاید کار گربه بوده .منم صدام رو در نیاوردم که کتک نخورم

اینکه تموم شد مادرم و منو ایسل چنان قهه قهه زدیم که رضا بدو بدو اومد اتاق تا ببینه چه خبره .

پی نوشت: ده روزه مادرم مهمون خونمونه و من حسابی دارم از بودنش در کنارم لذت می برم .

پی نوشت: از اون سالها خیلی می گذره و خیلی چیزها عوض شده و لی من هنوزم که هنوزه بعداز ظهرها نمی تونم بخوابم.


 

نوشته شده توسط سوري در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


داستان دندانم

اقا نوید خودمون در مورد دندان نوشته بود  و نمک رو زخم من پاشید و البته یک ایده ای شد برای پست مطلب.

12 سالم بود که براثر شیرجه رفتن تو پنجره خونمون و شکستن شیشه یکی از دندونهای جلویی من هم نصفش شکست چون تو خونمون هم مد نبود که برای این جور چیزا بچه رو ببرن دندانپزشک

تا اینکه هر چقدر بزرگتر شدم این دندون به نظرم خیلی بد ریخت دیده می شداخه از وسط دوتا دندونم هم یه اتوبان رد شده (فاصله داره).سال پیش تصمیم گرفتم برم مثل این سوپر استارهای سینمایی بدم

دندونام رو زیبایی کنندو هی با خیال راحت نیشم تا بنا گوشم باز باشه دقیقا اینجوریو مجبور نباشم لبام رو غنچه کنم و لبخند بزنمدندان پزشک که از فامیلهای دورمون هست کلی دندون خراب برام

تراشید یعنی هفت تا دندون تعمیری داشتمما هرروز رفتیم و اونم هر روز هر کاری دلش می خواست سر دندونای من در میاورد و خرج می تراشید اخرشم هم گفت :تمام شد پاشو برو .با تعجب گفتم این دندون

جلویی برام مهم بود گفت دندونای جلوییت مگه چشه ؟گفتم هیچی اگه دقت کنی می بینی که یکی از دندونام داره البالو می چینه اون یکی می ذاره تو سبد !؟ و این موضوع رفته رو اعصابم .دکتر غش غش

به حرفم خندید و گفت :نه اصلا تابلو نیست تو سخت می گیری اتفاقا جنس دندونات خوبه و حیف دندون سالم رو بکشی و جاش مصنوعی بذاری بعدشم کلی باید هزینه کنی .

خلاصه بازم من موندم و این دندون جلویی که یکی کوتاه و یکی بلند. دکتر احمق یکی نیست بگه به تو کی می گه برای من بیخودی خرج تراشی کنی و اصل کاری بمونه

پ.ن: اگه مردم بدونید که در حسرت دندونای زیبایی مردم

پ.ن: دارم برای پنجاه سالگیم پول پس انداز می کنم تا با خیال راحت خرج دندونام کنم


 

نوشته شده توسط سوري در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


شعر پاییز

سلام .

اول به خودم گفتم :سوری بپر این قالب معنویت رو عوض کن و یه قالب پاییزی بذار .

دوم برو اینترنت سرچ کن دنبال یه شعر در مورد پاییز که حسابی به خواننده حال بده.

اولی رو انجام دادم دومی رو موفق نشدم خودمم استعداد شعر ندارم کلی هم به مخم فشار اوردم یاد این شعر بچگی افتادم :

پاییزه پاییزه برگ درخت می ریزه

هوا شده کمی سرد

روی زمین پر از برگ

ابر سیاه و سفید

رو اسمونو پوشید

دسته دسته کلاغا

می رن به سوی باغا ( حالا تو باغ چیکار می کنند از بچگی برام سوال بود الاه و اعلم!!)

پ.ن: خوانندگان عزیز تا اطلاع ثانوی  در مطبخ هستم و دارم ترشیجات درست می کنم به زودی میام بیرون و داخل اینترنت می شم تو جمع دوستان

 


 

نوشته شده توسط سوري در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


ثواب تحمیلی

اولین سالیه که هیچ حس خوبی نسبت به ماه رمضان ندارم که هیچ روزه رو هم اجبار می گیرم هر کاری می کنم یه حس خوب بهم دست بده نمی شه که نمی شه سالهای قبل هم بد جوری حس می گرفتم و هم بد جوری می خوردم امسال حتی معده هم کوچیک شده و حال خوردن و هضم غذا نداره نه تنها گشنم نمی شه تازه موقعه افطار هم باز چیزی دلم نمی خواد فقط اب دوست دارم.

مهمونی ها رو هم با کراهت میرم .این ماه رمضان برای من شده ثواب تحمیلی .انقدر دلم می خواست انفولانزای خوکی می گرفتم تا از روزه گرفتن معاف می شدم

پی نوشت: به اطلاع بعضی دوستان برسونم که من زند ه ام 

پی نوشت:کسی خبری از فریناز نداره  به منم بگه لطفا.

 


 

نوشته شده توسط سوري در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت


از تو چه فایده؟

دیشب وقت گران قدرم رو صرف جناب احمدی نژاد کردم تا بینم باز داره تو سخنرانی هاش چی می گه بلکه کلمه و واژه جدیدی به کار ببره و شاید این بار دل ما رو با حرفهاش ببره که اخر سر هم بازم ملت ملت کرد و دشمن بداند دشمن بداند.که این شعر یادم افتاد .

الینده بایدا احمدی احمدی احمدی خان

سنده نه فایدا احمدی احمدی احمدی خان

ترجمه:

بادیه به دست احمدی احمدی احمدی خان

در تو چه فایده احمدی احمدی احمدی خان

پ.ن: شاعر این شعر خان باباها و خان ننه های دوران انقلاب مشروطه بودند از کتاب "تبریز مه الود"نویسنده سعید اردوبادی


 

نوشته شده توسط سوري در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت


بازم تلخ

مملکت از مرد خالی شد

بچه دلاک والی شد

شب و روز تلاش خواهد شد

سر ما تراش خواهد شد


 

نوشته شده توسط سوري در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


روزگار تلخ

در پی اتفاقات تلخی که بعداز انتخابات روی داد و من و رضا هم هر روز خدا عصر ها می رفتیم تو خیابونها تا با چشمان خودمون ببینیم نه با چشمان سانسور شده تلوزیون ! اون چه که با چشم می دیدیم  خیلی درد ناک بود و دردناک تر اون چیزی بود که دوستان و فامیل که تو خونه هاشون نشسته بودند و اعتماد کامل به رسانه سراسر دروغ بسته بودند ،دردناک اون بود که یه عده اصلا نمی خواستند و نمی خوان واقعیت رو قبول کنند،دردناک اون بود که اون چه رو که چشمت دیده رو قبول نمی کردند ،دردناک اون بود که اصلا دوست داشتند کر و کور و لال بشند و باز بدتر از همه تعجب می کردند که چرا من انقدر حرص و جوش می خورم به من نصیحت می کردند تو چرا حرص می خوری بی خیال بابا !!!!

هر روز خبرها رو دنبال می کردم و روز به روز اوضاع اعصابم بیشتر به هم می ریخت و فقط کارم شده بود خوندن روزنامه و شنیدن خبرهای کذب رسانه و حرص و جوش خوردن.تو عمرم انقدر حرص نخورده بودم تا امروز که یه نموره بهتر هستم فقط یه نموره نه بیشتر.

پ.ن: حاصل این انتخابات این شد که گند زدند به اعتقادات پاک مردم.حاصل این شد که من دیگه افتخار نمی کنم که ایرانی هستم

 


 

نوشته شده توسط سوري در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت


 

ای زبر دستِ زیر دست آزار

گرم تا کی بماند این بازار

به چه کار آیدت جهانداری

مردنت به که مردم آزاری

 

پی نوشت: 

به انهایی که همه عالم راوطن خود می دانندو در کتابهای خوداز خدمت به

مردم کشورهای دوردست صحبت می کنندولی نسبت به مردم کشور خود

هیچ گونه مساعدتی نشان نمی دهنداعتماد نداشته باشید.

"ژان ژاک روسو"

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سوري در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


سربلندی و پیشرفت ایرانم ارزوست

 

دست مزن!چشم، ببستم دو دست

راه مرو !چشم،دو پایم شکست

حرف مزن!قطع نمودم سخن

نطق مکن!چشم ،ببستم دهن

هیچ نفهم!این سخن عنوان مکن

لال شوم،کور شوم،کر شوم

لیک محال است که من خر شوم

پ.ن:به امید روزی که ایرانی سربلند باشیم و نه ایرانی حقیر

پ.ن:دوستان خیلی محترم نظرشون رو بذارند جوگیر نشند


 

نوشته شده توسط سوري در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت